UnCvil
 

        This supermarket life is getting long ...

 

Sunday, November 30, 2003

تو سرم جنا عروسی گرفتن، اون جن ِ گنده ِ که به نظرم میاد بابای دووماد باشه، همچین دستهاشو محکم به هم میکوبه که هیچکی ندونه فکر میکنه انگار عروسی خودشه، البته همچین به نظرم که انگار عروسی خودشم باشه، بد جور داره با عمه بزرگه عروس تیک میزنه،هر بار که دستاشو به هم میکوبه انگار تو سر من سنج میزنن، عمه بزرگه نکبت هم انگار جوگیر شده، پریده وسط عوض رقصیدن پاهاشو محکم میکوبه زمین، مغزم تیر میکشه، یه جن بچه هم این بغل ِ گوش ِ درونیم نشسته یه سوزن گرفته دستش داره دیوار باهاش می خراشه، این یکی انگار باید مامان عروس باشه، هر بار که یکی از مهمونهای دووماد یه چیزی می خورن بدو بدو میاد اینور و با لگد میکوبه به دیوار، چند تا جن نیم وجبی هم چشم ننه باباشون رو دور دیدن دارن زمین رو میکنن، عموی دووماد هم که دیگه مرحمت بر من تمام کرده ، شلوارشو کشیده پائین داره می شاشه به مخ ما، از اون طرف خواهرهای عروس و دووماد نشستن دور هم پسرهای مجلس رو سک میزنن و هی کرکر می خندن، لامذهبا صداشون عینهو سمباده می مونه. عروس و دوومادم که اینقدر خودشونورو صندلی فشار دادن،20 سانت از پایه هاش تو مغز من فرو رفته.
این جن های بی خواهر مادر نمیدونید چه الم شنگه ای راه انداختن، یک صدایی از سرم میاد بیرون که اهل منزل فکری شدن که خوونه بغلی عروسیه!

^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^

 

کنار در وامیسته و نگاه مظلومانه اش رو تو اتاق می چرخونه، چقدر دوست دارم بغلش کنم، چقدر دوست دارم ببوسمش، اونقدر وامیسته تا کارام تموم شه، بعدش وقتی مطمئنش میکنم که کاری ندارم آروم سر میخوره تو اتاق؛ واقعا تا حالا این همه تفاهم دیده بودین!؟

^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^

 

من به شدت جانم در عذابه!!!

^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^

 

Saturday, November 29, 2003

من دوباره همون گاو مش حسنم، اولندش؛ دومندشم اینکه اینجا تا اونجایی که من می بینم قهوه ایه که خیلی بهم میاد، به هیچ عنوان هم صورتی به خرجم نمیره،
حرفیه؟!

^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^

 

^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^

 

شنیع ترین نوع نوشتن، نوشتن برای ترس از دست دادن خواننده هاست؛

به این میگن یه نویسنده بدبخت که چون از این میترسه که چند تا آدم از تعداد بازدیدکننده هاش کم بشه، تصمیم میگیره که خوب حالا یک... دو ...سه... شروع میکنیم به نوشتن وفکرشو بکن که این آدم به همبن بهانه شروع به نوشتن چه اراجیفی میکنه که حتی در نوع حاد این قضیه مطالبی رو می نویسه که حتی خودشم به اونها اعتقاد نداره، حالا البته چه بسا اعتقاد نداشته و اعتقادپیدا کرده، به هر حال انسان هر لحظه قابل تغییره و صد البته که ایشاالله گربه است!

^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^

 

دیشب به علت فشار بالای اسکلی خون تا 4:30 بیدار بودم نتیجتا وقتی ساعت 6 این موال در به در شروع کرد به زنگ زدن، منم خودمو زدم به نشنیدن، ولی خوب طبیعتا وقتی 15 دقیقه بعدش مامان جان اومدن در رو باز کردن و گفتن پاشو الان دیرت میشه، باید بنزین هم بزنی، دیگه راه چاره ای نبود؛ انقدر خوابم میومد که حاضر بودم همون لحظه هر چی بلای آسمانی و زمینیه بر سرم نازل بشه که فقط بتونم واسه چند ساعت دیگه چشامو بسته نگه دارم!ولی همونطور که قبلا هم از همین تریبون عمومی اعلام کرده بودم، آدما هیچ وقت به آرزوهای مهمشون نمیرسن، من مجبور شدم در اوج ناامیدی از جام پاشم و خودم و به دو قلپ شیر و یه بیسکوئیت و نصف نخ سیگار مهمون کنم، وتازه همین موقع بود که عذاب دوم بر سرم نازل شد،سووئیچ ماشین رو پیدا نمیکردم،همه جا رو گشتم و پیدا نکردم، در نتیجه یه تماس مختصر با آژانس محترم گرفته شد و در حین همین انتظار بود که سووئیچ مفقود شده سر از جیب کاپشن من درآورد و درست در همین لحظه صدای منحوس زنگ بلند شد و راننده آژانس محترم حضور خودشونو اعلام کردن، به هر حال عمر اون 1500 تومن به دنیا نبود دیگه باید پذیرفت.
بنده ساعت 7:15 دقیقه شرکت بودم، و از همون لحظه این آرزو توی من قوت گرفت که چقدر دوست داشتم تو این هوا یه بخاری بزرگ خیلی گرم داشتم با یه تخت و دو تا پتو، می رفتم تو فضای باز میخوابیدم، و از همین چند دقیقه پیش هم تصمیم گرفتم که تا رسیدم خونه بخوابم، اونم یه خواب درست و حسابی با سه تا پتو و پنجره باز، تو این هوا خدائیش بدجور میچسبه؛ و الان هم واسه رسیدن به این مقصود چشامو نیمه باز نگه داشتم که یه وقت زبونم لال خواب از سرم نپره!

^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^

 

آدمها واسه من تو4 دسته قرار میگیرن!
از بعضیها خوشم میاد، از بعضیا بدم میاد، از بعضیا لجم میگیره و نسیت به بعضیا هم هیچ احساسی ندارم.
اونهایی که ازشون بدم میاد بعد از یه چند وقتی جای خودشونو میدن به اونهایی که هیچ احساسی نسیت بهشون ندارم.
اون بعضیهایی که هیچ احساس خاصی نسبت بهشون ندارم به مرور تبدیل میشن به بعضیهایی که ازشون بدم میاد یا از اون بعضیهایی که ازشون لجم می گیره؛
اما اونهایی که ازشون لجم میگیره ، یه چیزیشون اذیتم میکنه اونم اینکه نمیدونم ازشون بدم بیاد یا خوشم بیاد، چون به هر حال خودم میدونم که یه حس خاصی نسبت بهشون دارم که نمیتونم توضیحش بدم، واسه همینه که لجم میگیره!
این دسته یا میشن جزو کسانی که ازشون خوشم میاد که چه بهتر یا میشن جزو کسایی که بدم میاد و دوباره می افتن تو همون سیکل قبلی.

حالا من از تو خوشم میاد یا بدم میاد!؟


^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^

 

ازش رو برگردوندم، غمگین بودم و راه افتادم.
به نظرم اومد که صدای پام کش میاد، انگار همون زمانی که من پامو رو زمین میذاشتم با فاصله کسری از ثانیه کسی پاشو رو زمین میذاشت، از ترس فکری که به سرم زده بود یهو برگشتم، پشت سرم بود، کلاه گذاشته بود و یه مه غلیظ فاصله بین کلاه تا لبه کاپشن رو پر کرده بود.
به پشت رو زمین افتادم، درست کنار دستم یه گربه بود، سعی کردم با دست تحریکش کنم که بپره به سمت اون، ولی گربه به تندی ازم دور شد.
سنگین شده بودم، نفس کشیدن برام سخت بود، میدونستم که باید یه حرکتی بکنم، ولی هیچ حرکتی ممکن نبود،. سعی میکردم جیغ بزنم ولی دهنم باز نمیشد مه صدایی ازش خارج بشه، فقط یه صدای خفه از گلوم بیرون میومد...

این کابوسی بود که در ازا 40 دقیقه خواب بهم رسید!
وقتی بالاخره چشامو باز کردم همه بالای سرم بودن، اونقدر جیغ کشیده بودم که همه از خواب پریده بودن!


^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^

 

Friday, November 28, 2003

^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^

 

نی من منم
نی تو تویی
نی تو منی

هم من منم
هم تو تویی
هم تو منی


من با تو چنانم ای نگار ختنی
که اندر غلطم
که من توام
یا
تو منی!

^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^

 

Thursday, November 27, 2003

امروز خیلی دوست داشتم به اندازه 1555 تا گریه کنم، واسه همه چیزهای بی ارزشی که تو زندگیم هست و آزارم میده، واسه همه اون آدمای پر ارزشی که تهشون چیزی ندارن، واسه همه اون آدمای متظاهری که هر چند وقت یه بار تو زندگیم سرک میکشن و به گه میکشن و حتی توان داد زدن رو از من میگیرن، واسه همه اون چیزایی که ازم گرفتن به قیمت ناچیز یه تجربه بی ارزش، به قیمت اعصاب متلاشی شده من، به قیمت ... نمی دونم چی.
دلم میخواد گریه کنم ولی نمی کنم، دوست ندارم اشکام باعث خوشحالیشون شه، هر چند که واقعادوست دارم بتونم واسه چند لحظه هم که شده یه تکونی بدمشون، یه ناراحتی وجدان چند لحظه ای حتی، ولی میدونم این کارم عین بلاهت، چون همون تجربه لعنتی اینو بهم ثابت کرده که اثری نداره؛
خیلی خسته ام، احساس میکنم یه جورایی دارم تموم میشم ،میدونم چیزی که دیگران میبینن این نیست، مهرزاد همیشه تونسته خودشو جمع و جور کنه، مهرزاد همیشه قوی بوده، چه راحت همه گول میخورن، چه راحت دارم میشینم، چه راحت دارم عقب می افتم ،من چه راحت دارم تموم میشم!

^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^

 

Wednesday, November 26, 2003

af'vnd , ,g\vnd , Ho lk ]i fhphg gl , d;d fdhn ,hsi lk ya ;li , ihghghghd ghghd , ki nd'i hdk ng ,gsi lh ng kldai, hd oh; fv sv lk, ;[hdd ngl ,hsi hj jk' ani , n,sj nhvl , Ho ;i ]rnv n,sj nhvl ff,slj , vtjd , fd j, ng; \i nvn i , \hmdc rgfl sh;j , svni , nv kihdj ili hdkih v, 'tjl ;i f', odgd n,sj nhvl ;lh td hgshfr, fh,b ;k vhsj ld'l, kldai h,k '.ad fd whphf v, fvnhvd di ck' ;ojwvd fckd? hgfji ck' kvkT ik,vcl jv[do ldnl ;i iv ]i c,njv fad il,kd ;i f,ndT trc kldn,kl ]vh fuqd h,rhj hdkx,vd di, ngl fvhj jk' ldaiT hgfji hghk nd;i fijvl.
kakdni f'dvT
jh fun!

^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^

 

چقدر خوب میشد بعضی آرزوهای آدم عینیت پیدا میکرد، چقدر دوست داشتم الان که رو یه بمب کلیک می کردم، خودمم باهاش میرفتم هوا!

^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^

 

Tuesday, November 25, 2003

دیدم به خواب خوش که به دستم پیاله بود
تعبیر رفت و کار به دولت حواله بود

^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^

 

آب در کوزه و ما تشنه لبان و از این حرفا!


آقا ما یه عمر منت این داروخانه ها رو کشیدیم، یه عمر هی به دوست و دشمن رو انداختیم واسه یه بطر الکل گندم، تا چند روز پیش که روزه برده بودم رفتم سوپر مارکت روبروی شرکت، فروشنده داشت سفارش از یه مشتری میگرفت اونم تلفنی، که یهو من اون وسطا اسم شریف الکل سفید به گوشم خورد، مغازه شلوغ بود نتونستم سوال کنم، تا اینکه امروز رفتم دوباره واسه خرید مقادیری سیگار دیدم مشتری نداره، از خدا خواسته فوری پرسیدم، شما الکل سفید دارین، طرفم کاملا منظورم رو گرفت گفت الکل گندم می خواین!؟
منم خر کیف گفتم آره، میارین برام؟
جناب هم نه گذاشت نه برداشت فزمود: الان براتون از پائین میارم، 5 دقیقه دیگه میشه بیاین؟ راستی اگه چیز دیگه ای هم می خواین هست!
خلاصه آقا ما هم خرکیف ، رفتیم 5 دقیقه بعدش برگشتیم و اینجوری شد که الان یه بطر الکل گندم داریم و کلی وشنوسکا!

نوش!

^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^

 

مشروب بعد از سیگار، سیگار بعد از مشروب؛ جزو بهترین و پرحس ترین دورهای باطل موجوده، میگی نه؟ امتحان کن!

^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^

 

من حالم بده، اینجا هم یه **ی بهم گیر داده، داداش بی خیال ما شو جان مادرت!
:|

^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^

 

این توضیح رو میدم جوون مردم رووشن شه!

خیلی گشتم که کتاب دایی جان ناپلئون رو پیدا کنم، بتونم کلمه به کلمه بیارم از شرمندگیش در بیام، ولی نیافتمش، احتمالا یکی دودرش کرده؛
و اما اون چیزی که میتونم نقل قول کنم اینه که:

تو یکی از بخشهای کتاب، مش قاسم واسه اینکه بخواد یه مثال بیاره واسه ترجمه کردن یه چیزی تو این مایه ها میگه:

- آقا جان دروغ چرا؟ تا قبر آ آ آ آ.... از این انگلیسیای چش ریز هر چی بگی بر میاد، یادمه یه بار تو جنگ کازرون ما یه ساعت حرف زدیم و شرایط معلوم کردیم، این دیلماج اومد ترجمه کرد، برگشت گفت فسلخ!
...

خلاصه که اینجوریاست، در ضمن این کتاب دائی جان ناپلئون رو هم بخوونین، حالشو ببرین!



پ.ن.: من معمولا وقتایی که از حرف متورم میشم و می بینم نمیتونم از پس گفتن همه اش بر بیام، یه فسلخ چاشنیش می کنم که دلم خوش شه یه وقت فکر نکنم لالم!
یه چیزی تو این مایه ها!

^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^

 

هی علی گالیله، نمیری یه وقت اینطوری حال ما رو می گیری!
من شاسکول رو بگو که اگه چهارشنبه عید باشه باید کله سحر پاشم برم!

:((

^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^

 

Monday, November 24, 2003

با سپاس و قدردانی از خودم، فسلخ!

^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^

 

اولندش من هنوزم همون گاو مش حسن ام، صدام هم اگه شبیه مهرزاد واسه اینه که خروسک گرفتم.


دومندشم اینکه:
عاشق شدم من در زندگانی....

قابل توجه این همسایه بغلی ما!
تنها تنها میری، تنها تنها عاشق میشی، یهو پاشو شب جمعه برو سینما ، آدامس هم بجو دیگه!
D:

^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^

 

Sunday, November 23, 2003

من مهرزاد نیستم، من گاو مش حسنم.مآ!!!

^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^

 

Saturday, November 22, 2003

اشارتی، چیزی، آخه واسه منه جونم مرگ شده پارانوید عوضیه دوطرفه منگ الاغ فول ورژن، یه چیزی لازم دیگه!

حالم بده شدید!

^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^

 

یه وبلاگی پاک شده، حالم پکر شد!
):

^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^

 

هی بچه تو تا کی می خوای پس چی بشه؟

^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^

 

میدونی واقعا بعضی اوقات سایه سنگینتو عین یه لاشخور رو زندگیم احساس میکنم، مرده شور ببره اون حس کردناتو که فقط واسه خودت توجیه شده است، واقعا نمی فهمم چطور میتونی خودتو اینطوری گول بزنی، ادعا کردن ساده است نه؟ ولی هیچ میدونی تو حتی یه قدم از اون چیزی که ادعا میکنی ازش خیلی فاصله گرفتی دور نشدی؟حتی تا حدی نتونستی توهمات حیوانی ات رو از خودت دور کنی، به نوعی حتی میشه گفت با جمله های قشنگی که واسه خودت بافتی داری سعی میکنی وجود ناقص ات رو پنهان کنی، به نوعی داری پوششی واسه خودت درست میکنی که کمبودهات رو بپوشونه، داری کاری میکنی که خودت در ظاهر اون رو منع میکنی، چه فرقی هست بین تو و اونهایی که تو خیابونها ریختن و تو همیشه به چشم تحقیر بهشون نگاه می کنی؟ چه فرقی هست بین تو و کسایی که اونطور مورد نفرت ظاهری تو هستن؟
یادته یه زمانی بهت گفتم دوست ندارم کسی پا رو دمم بذاره، شاید اونموقع منظورم رو نفهمیدی مثل همین الان که بازهم منظورم رو نمی فهمی، حتما داری به این فکر میکنی که با توام یا نه، یه جورایی احساس میکنی که با توام، ولی از طرف دیگه هم نمی تونی باور کنی که ممکنه اینها واسه تو باشه فقط و فقط مال خودت، ولی هست، باور کن هست، اگه شک داری بیا از خودم بپرس بهت میگم که برای تو ِ!
گفته بودم که می خوام گاز بگیرم، از این بیشتر هم نتونستم آبروداری کنم، باور کن همه سعی ام رو کردم،البته میدونم که نتونستم حق مطلب رو به جا بیارم، ببخشید دفعه های بعد جبران می کنم.

^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^

 

هی بیا جلوتر می خوام یه چیزی بهت بگم، نه اینجوری نمیشه، باید بیای جلوتر، یه کمی بیشتر، یه کمی نزدیک تر، نه باید تو گوشت بگم، اینجوری نمیتونم، خیلی دوری، نمیشه تو گوشت چیزی گفت، یه ذره بیا جلوتر، فقط یه قدم دیگه، یه ذره، بیا دیگه زود باش، آها حالا بهتر شد، دیگه اگه یه قدم دیگه بیای عالی میشه،
خوب حالا واقعا محشره!

ببینم مگه من بهت نگفته بودم هیچ وقت پاتو اینور مرز من نذاری، حالا با دوبرابر سرعتی که داری فرار کن و گرنه بهت قول میدم پشیمون شی از اینکه اصلا چرا منو دیدی!

^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^

 

چقدر دوست دارم گاز بگیرم، دلم واسه اولین قربانی میسوزه، البته دلم بیشتر واسه خودم میسوزه که واسه کمک به اولین نفری که از صمیم قلب می خواستم تو گه شناورش کنم دچار خودسانسوری شدم، آخه این پیغمبر خوونه بغلی گفته اگه احساساتمو رو آدما بالا بیارم، اونوقت میرن خودشونو میشورن یه ادکلنم میزنن دیگه نمیشه جمعشون کرد؛ منم دیدم راست میگه، فعلا دارم خودسانسوری میکنم واسه پیشگیری!

^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^

 

خودسانسوری یه چیزیه تو مایه های واکسن یا ... کاندوم، نه؟!


^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^

 

دلم شوره زده، میدونم چرا ها ولی نمیگم بمونی تو خماریش!

^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^

 

اکثر قریب به اتفاق دختر ها برای پست بودن احتیاجی به دلیل و برهان ندارن به نوعی حتی میشه گفت که تمایل پست بودن درشون ذاتی به نوعی خون میکشه، ولی برای انجام ندادنش به هزار دلیل و برهان احتیاج دارن که معمولا در نهایت هم قانع نمیشن!

پ.ن.: البته اینا دلیل نمیشه که همچین نظری راجع به نرینه ها وجود نداره!

^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^

 

یارو اومده میگه انسان از بدو تولد گناهکاره، چون از گناه بوجود میاد!

آخ همچین دوست داشتم با مغز دستم بزنم تو کف اش!

^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^

 

Friday, November 21, 2003

کتاب عشق و بانوی نا تمام اثر امیرحسین چهل تن رو خوندین؟!
خوب، بخوونین.

^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^

 

چیزی شبیه رویا یا یه خیال شیرین، یه برش باریک از زمان از دست رفته، یادآوری خاطراتی دور، پذیرش شکستی محتوم، تضاد میان حرف و عمل، نکته ای سربسته در کشاکش احساس، دیدی ساده بر نقشی پرنیرنگ، خامیه یک لحظه چشیدن سادگی، دیدی خفه در برابر افکاری باز، واکنشی بی پیرایه در برابر کنشی مزور، ....

و من تمام می شوم در کشاکش همه این دروغ ها و نیرنگ ها و، در همه این دوروییها و تزویرها، در همه این ناپاکیها و پلیدیها، در برابر همه این فلسفه پوچ دروغین لجظه های پر درد بودن، تو یا من هیج فرقی نیست میان منی که می روم و تویی که می آیی، یا خود را می فریبی به آمدنت، ولی من تمام میشوم.

^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^

 

i've been here all the time
as far as i know doing right

i've always waited for the moment
that you would come through my door
but this brought loneliness so far

i lay my hand onto my heart
is this the life i want to live?
is this the dream i had of you?

the dream i had of you

now i'm standing here alone
waiting on my own
for something that will fill the emptiness
inside the moment that you mind

but this is loneliness i know
i lay my hand onto my soul
is this what life has got to give?
is this the dream i had of you?

the dream i had of you..



^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^

 

« پرده سوم»


- در جواب سووالاتی که این چند وقت از ما شد باید عرض کنیم که، برادر شما آدم از فرمان ما سرپیچی کرد...

- چطور؟


- به او گفته بودیم درآن زمین بایر چیزی نکار که ما می خواهیم زمین گلف با کافی شاپ راه اندازی کنیم. آن حوا او را گول زد که من خیار دوست دارم، او رفت بخاطر آن شخم زد و تخم کاشت. حال آن زمین دیگر مرغوبیت خود را از دست داده برای زمین گلف ما، و ما مجبوریم قسمتی از دریای اژه خودمان را بخشکانیم تا زمین بزنیم، جفتشان را به زمین فرستادیم تا تک و تنها در زمین دچار عذاب الهی شوند.غلط نکنیم دست این شیطان هم که هی در کار ما سگ دوانی می کند و انگشت به اعضا و جوارح ما می اندازد هم در کار باشد.

- شیطان کیه!؟

- نمی دانیم!

سرسبیل دوان دوان آمد تو و نالید که نامه ای از آدم رسیده، دستور آمد که بخوان .

بیا پدر که ما ریدیم اینجا !( بجای به نام خداته احمق؟!) اینجا سنگ ما بردی ندارد و چه بسا سنگ اندازانی که بهتر از ما می اندازند؛ ای پدر! این دیگر چه عذابی بود؟ خوب خیار دوست داشت ما دادیم بخورد، مستحق چنین بلایی نبودیم به آن خدایی که می پرستی!(صدبار گفتیم جلوی جمع ما را کوچک نکن!) جماعتی جمع شده اند اینجا که خدا را عابد نیستند، معلوم نیست کدام خدایی اینها را فرستاده، پرس و جو کردیم سیب کنده بودند. گفتیم باز صدرحمت به شما، خیار باز یه چیزی، به داد برس که کفر و فساد ریدمال کرده، به داد برس که زن از مرد قابل تشخیص نیست؛ به داد برس که حوا ناموسم را توان نگهداری نیست؛ به داد برس که همه عشقها دروغین و همه وعده ها پوشالین؛ به داد برس که مرده می برند و زنا زیاد شده؛ به داد برس که خیارها می خورند و اینجا کس نیست که عتاب کند.....

- بس است اشکمان را در آورد، جبرئیل قرآن برش نازل کن تا نشانه یی از ما باشد.

- تو چه مایه ها می خوای؟

- هر چی آماده داری بفرست!...


« پایان پرده سوم»

^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^

 

Monday, November 17, 2003

هی انترببو تو همیشه مایه افتخار منی!

^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^

 

صاف صاف تو چشات نگاه میکنه، حتی مژه نمیزنه و دروغ میگه، میفهمی که داره دروغ میگه، آخه راست گفتن مژه زدن می خواد.
صداشو صاف میکنه، بدون اینکه حتی نفس بکشه دروغ میگه،میفهمی داره دروغ میگه، آخه راست گفتن که نفس نکشیدن نمی خواد.
صاف صاف تو چشاش نگاه میکنی، حتی مژه هم نمی زنی، صداتو صاف میکنی، حتی نفس هم نمی کشی، نمی فهمه دروغ میگی، آخه فکر میکنه تو ساده تر از این حرفهایی یا شایدم احمق تر،شاید خودت می خوای که اینجوری فکر کنه، شاید این خودتی که ترجیح میدی براشون اونی رو نشون بدی که نیستی، اون چیزی رو بگی که اونها می خوان، شاید واسه اینه که میخوای بهشون اجازه بدی که خودشون رو نشون بدن، می خوای بذاری هرچه بیشتر خودشون رو خراب کنن، می خوای بذاری که هر چه بیشتر تو گه فرو برن، میخوای بذاری خودشون رو جوری نشون بدن که بعدن خودشون از دیدن خودشون حالشون بهم بخوره، شاید میخوای کاری کنی که بفهمن اونی نیستن که ادعاشو دارن، شاید می خوای کاری کنی که خودشون بفهمن که با اینهمه ادعا بازم هیچی نیستن،یا شایدم میخوای خودتو آزار بدی،یا شایدم میخوای بازم
واسه همه اون ارزشهای ضد ارزش شده بشینی و گریه کنی، یا شایدم . . .


تو هم به اندازه اونها پستی!

^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^

 

Sunday, November 16, 2003

تصمیم داشتم یه کوه بنویسم، ولی چون همین الان فهمیدم که به زودی یه DVD ازSuper Tramp بهم میرسه، دیگه لال میشم، خیلی شانس آوردین!
چقدر زندگی قشنگه! من چقدر زندگی رو دوست میدارم!
چقدر Shittttفراوونه،
چقدر... آره!

^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^

 

now i will tell you what i've done for you
50 thousand tears i've cried
screaming deceiving and bleeding for you
and you still won't hear me
don't want your hand this time i\'ll save myself
maybe i'll wake up for once
not tormented daily defeated by you
just when i thought i'd reached the bottom
i'm dying again

i'm going under
drowning in you
i'm falling forever
i've got to break through
i'm going under

blurring and stirring the truth and the lies
so i don't know what's real and what's not
always confusing the thoughts in my head
so i can't trust myself anymore
i'm dying again

^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^

 

من سردرگم در پیچ و خم کوچه های عقل و منطق هزارگونه، غرقه در انتخاب مصلحت یا پیروی کورکورانه از میل به تجربه ای کودکانه، من همنوا با آواز درونم میسرایم هرآنچه را که به، و من تسلیم، تن در میدهم به غربت نامعلوم لحظه هایت، باشد که تجربه ای جدید باشد برتمام اندوخته تجربیات پوچت.

^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^

 

Saturday, November 15, 2003

تصمیم گرفتم یه وبلاگ دیگه بزنم و اونجا چرت وپرت هامو بنویسم، به یه دلیل خیلی ساده اونهم اینکه خسته شدم تازگیها هر چی نوشتم یکی به خودش گرفت یا یکی به یکی دیگه گرفت، آقا به پیر به پیغمبر من قبل از بی سایه شدنم واسه خودم شخصیت مستقلی بودم و حداقل هشتاد درصد مسائلم ماله قبل از این قضایاست، خلاصه که تصمیم اکید گرفتم یه قبرستونه جدیدی باز کنم بشینم راحت توش بنویسم، حالم بهم خورد از این خودسانسوری، اگه می خواستم خودمو سانسور کنم که وبلاگ نمی زدم، فقط یه مشکلی هست که من نسبت به اسم این وبلاگه یه مقدار کثیری نوستالوژیکم، نمی دونم چیکارش کنم، شایدم یه بدل زدم ، آبا که از آسیاب افتاد برگشتم همینجا نوشتم، هنوز نمی دونم والا از کمک های فکری خودتون دریغ نکنین، من پایه همه جور نظر سازنده ای هستم.
هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم.

^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^

 

هی چشات خنده ، دلت خنده، لبت خنده....

ببند نیشتو.

^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^

 

ایشاالله گربه است !
والله!

^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^

 

آره شاید خیلی سخت باشه، یا شاید بهتره بگم خیلی سخت بود، وقتی واسه خودم معلومه که چه خبره چیزی نمیمونه بجز غریبی بعضی از لحظه ها،نمی دونم چرا برای تو اینقدر باور این قضیه سخته، چرا میخوای هرحرفی رو به پای میل من بنویسی، ولی باور کن اینطورنیست، همه چیز تو بودی ولی تا وقتی که بودی ،نه یه لحظه بیشتر، تو که منو میشناختی، اونقدر کامل میمونم که باور رفتنم سخت میشه، ولی تو که اینو میدونستی، پس چرا باور نمی کنی؟ چرا حتی این وقت رفتنی هم نمی خوای واقعیت رو بپذیری که تموم شدن من خیلی فرق داره، من لاف چیزهایی رو که ندارم نمی رنم، من نمیگم ساده است، من نمیگم خوشم، من اعتراف میکنم که حتی تا چند روز پیش هم دیدن نیم رخ ساده تو منو به اوج می برد، ولی می برد، دیگه نمی بره، همونطور که شاید این دفعه از دیدنت، و دفعه بعد مطمئنا نه، چرا برات سخته پذیرش اینکه من اونقدر بودم که حالا رفتنم واسه خودمم عجیب نیست، اونقدر سنگ پایداری زدم که دیگه برام اهمیتی نداره بودن یا نبودنش، مهم وجدان منه، که نه عذابم میده، نه حتی کوچکترین حرفی بهم میزنه، مهم سایه امه که پیدا شد، هر چند زخمی، هر چند خسته، ولی پیدا شد، من دارم من میشم، هرروز بیشتر از قبل، هر لحظه دارم جریان خودمو توی وجودم حس می کنم، چیزی که فراموشش کرده بودم، هر چند که ترجیح میدادم این حس رو در کنارتو تجربه کنم، ولی باور کن این ترجیح اونقدر قوی نیست که از پس قدرت حماقت منطقم بر بیاد، همونطور که تو از پس حماقتت، بگذریم، زمان میگذره و خیلی چیزها عوض میشه، من ازت ممنونم که منو به خودم برگردوندی، هر چند بی خودت، من همیشه مغرور تر از اون بودم که کسی رو به منم ترجیح بدم ، غیر از تو ، که حالا به اونهم توانام، فقط میمونه همون غربت نانمام لخظه ها.

عناد نکن، درست ببین، انکار نکن، فکر کن، هیچ وقت برای پذیرش دیر نیست، و هیچ پذیرشی هم عزت پذیرنده رو پائین نیاورده، بلکه برعکس.
مهم درست دیدن حتی اگه راه برگشتی وجود نداشته باشه.

^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^

 

من بالاخره یه روز عمق احساساتم رو روتون بالا میارم، قول شرف میدم.

^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^

 

. . .

جانا مگر آن چشم بدت من بودم؟!

^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^

 

من یه خوک کثیفم که هنوز واسم تفهیم نشده که نوشته های هر کس و وبلاگ هر کس به خودش مربوطه، و به من مربوط نیست که هر کی چه طور میخواد بنویسه، خوک عوضی!

^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^

 

come to me babe . . . if you wanna lover . . . come down slowly i'm waiting. . . dance me to the end of . . . dream of you . . . i feel that i know . . . ای وای از این تقدیر . . . i'll see you soon . . . گل گلدون من شکسته در . . . the beauty of gray . . . ....

سرعت اونقدر بالاست که میتونی تو یه لحظه کار رو تموم کنی

خاک بر سر شعور انسانیت کنن که حاضر نیستی واسه گه گیجه هات بقیه رو به دردسر بندازی، ترسو!

^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^

 

گاز میگیرد!

^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^

 

ببین ، هی با توام، به خودت بیا، رنگین کمون که نیستی، کسی هم که مجبورت نکرده، پس چرا کاری رو میکنی که به مذاق خودتم خوش نمیاد، ببین عزیزک من به اندازه کافی خورد بودم، ولی نه اونقدری که محتاج دورنگی تو باشم، من به اندازه کافی داغون بودم، ولی نه به اون حدی که تو بخوای بخاطرش اونقدر جوش بیاری، ببین عزیزک من درست داغون بودم، ولی نه احتیاجی به همدردی تو داشتم نه احتیاجی به اونهمه مخملی که پشت گوشم سبز کردی، میدونی من بیشتر از اون داغون بودم که بتونم چند شب عذاب وجدان رو هم تحمل کنم و انگار تو هم داغون تر از اون بودی که حتی برای یک روز بتونی وجدانتو تحمل کنی، چه زود وجدان فراموش میشه، چه زود رنگها عوض میشه، چی زود منفعت جای خودشو به مصلحت میده، چه زود تو رنگت پرید عزیزک، چه زود من به باورام خندیدم، چه زود عذاب وجدانم بی مورد شد، چه زود همه چی زود شد!

^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^

 

Friday, November 14, 2003

زندگی خوب است و شیرین است.... و آره!

^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^

 

من هستم، یه وقت فکر نکنی ها که ممکنه من نباشم، نه خیالت تخت، یه دست تخته هم مهمون من.
نه نه اصلا بیا از اول، تو هستی، فقط تو من آشغالم بدبخت باور توام، هی هی هی کجا بودی حالا، داشتیم تخته مهمون میکردیم، یا شایدم داشتیم فقط میکردیم، یا شایدم داشتیم مخ همدیگر رو می کردیم، یا شایدم اصلا من نبودم، یا شایدم اصلا تو نبودی، یا شاید هم اصلا هیچی نبود، یا شایدم من چت کردم، یا شایدم باید یهت خوش بگذره، یا شایدم باید شاید باشه، یا شایدم باید نباشه، یا شایدم من باید خفه شم، یا شایدم بهتره تو زودتر بیای، یا شایدم تف تو روحت که اینقدر ساده پسندی، یا شایدم تف به روحت که انقدر دروغ میگی، یا شایدم تف به روحم که اینقدر خرم، یا شایدم مرده شور ببره این زندگی رو که دهن ما رو صاف کرده، یا شایدم خلایق هر چه لایق، یا شایدم خاک تو سر این شانس من که موقع تقسیم معلوم نیست کجا داشته به فاک میرفته، یا شایدم خفه!

^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^

 

هی با توام، تو، همونی که نشستی داری به من پوزخند میزنی، اون گاله ات رو ببند!

^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^

 

Thursday, November 13, 2003

احساسات شعاری یه چیزی تو مایه های پست مدرنیسم و عق و آخ من چقدر باحالم و وای یکی بیاد قربون من بره و قاصدک و شرقی و تو زیرزمین چه خبر و لحاف و زر نزن الاغ و بابا تو دیگه کی هستی!

^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^

 

دارم از وجدان درد چیزی که نمیدونم چیه میمیرم!

^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^

 

Wednesday, November 12, 2003

همین چند دقیقه پیش دیدم، البته نمیدونم که کی فرستاده بودش، 45 دقیقه online بودم و خودم خبر نداشتم، چند تا جمله ساده، بهم ویزا دادن، دارم میرم، هورا.....
و من نبودم که بهش تبریک بگم. خیلی برات خوشحالم، میری تا از شرهمه اون چیزهایی که اینجا اذیتت میکردن خلاص شی، از همه اون بندهایی که دستهاتو می بست، از همه اون میخ هایی که پاهات رو به زمین چسبونده بود، واقعا برات خوشحالم، خیلی زیاد.
بهت تبریک میگم، ولی نمیتونم بهت زنگ بزنم، آخه این اشکای لعنتی دوباره بی موقع یادشون افتاده که سرریز شن!
دلم از الان برات تنگ شده، دوباره این دلکم پرشد!

^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^

 

آگهی استخدام

به یک نفر آدم آشنا به اینترنت و وبلاگ نویسی اللخصوص Blogspot برای روزهای چهارشنبه و پنجشنبه نیازمندیم.
لطفا جهت اطلاعات بیشتر با نویسنده همین وبلاگ تماس بگیرید.

^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^

 

تا حالا چند بار به این دیالوگ مسخره بر خوردید :

_ قبول باشه!

_ قبول حق باشه!



انگار طرف گفته قبول حسن آقا بقال سر کوچه باشه!

^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^

 



چند نفر این عکس رو یادشونه؟
چند نفر آهنگ کوین کارتر گروه Manic Street Preachers رو شنیدن؟
این عکس امروز تو mailbox من بود، باعث شد بشینم 20 بار این آهنگ رو بخورم!

^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^

 

Tuesday, November 11, 2003

آقا اصلنشم : فسلخ!

^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^

 

Monday, November 10, 2003

:">!


یه تولد بود خیلی هم خوش گذشت، حتی با حال گیری های بعدش، وقتی میبینم دوستهای به این مهربونی و با توجه ای دارم از خودم شرمنده میشم، امیدوارم لیاقت این همه مهربونی و صفاو محبتتون رو داشته باشم؛
آتری، آرش، آذر،ایرن، انعام، پویا، جمشید،غزال، مروارید، (دایی) مصطفی، مهران،هوروش و هومن عزیز و همه دوستهای گل دیگه ای که اونقدر ذوق زده ام کردید!
از همه تون ممنونم، دوستتون دارم و امیدوارم که بتونم به اندازه خودتون دوست خوبی براتون باشم.

^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^

 

Tired Of Me


You say 'Hold on to the reigns'
I say 'Let them go tonight'
My brain waves
Confused between what is and ain't
She cries 'Groundless and free'

Tired of the water
Tired of the wine
Tired of the future
Tired of time
Tired of the madness
Tired of the steel
Tired of the violence
Tired of me

Used steel
Used steel am I
What was pliable in love
Is now hard and crystallized
The intellect is fine
For counting money
And recalling times
That she cried,
'Groundless and free'

Hope is a letter that never arrives
Delivered by the postman of my fear

^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^

 

فقط برای سارا!


خيلي آدم پريه ، دهنش رو كه باز ميكنه ... نه ، نه ، اصلاً توضيح نمي خواد . وجنات و سكنات و حركاتش از دور هم داد مي زنه اينو ... معلومه كه خيلي وقته شكمش كار نكرده ... بيچاره !
در همین راستا:

سارا جان، صرف اینکه هر دو هفته از گه تپه بودن خارج میشی، باورت نشه که چسکولاغ تپه هم شده شهر، اولا، دومش هم اینکه واقعا تو خجالت نمی کشی از این چیزی که هستی!؟ اگه نمیکشی هم اشکال نداره من به جای تو شرمنده ام و از همه عزیزان هم از طرف تو معذرت خواهی میکنم، به هر حال دست خودت که نبوده؛ سوما هم اینکه داری یه کاری میکنی که بد تریپ بگم همه اون چیزایی رو که نباید بگم به همه کسایی که نباید بگم.

در همین راستا :

یه شستشویی به خودت بده شاید به رنگ اصلیت رسیدی، انقدر رنگ عوض نکردی.

در همین راستا:

واقعا حیف نیست همچین هیکلی از خاک بیرونه!؟

^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^

 


سلام دشمن عزیز
ز سرزمین قصه ها
اگر چه دشمن منی
ولی به دوستی سلام
تو آفتاب گرمی و من آبگیر خستگی
ببین که پیش پای تو چگونه میشوم تمام

به روی زرد رنگ من نگاه هم نمیکنی
تورا به جان من بگو چه کرده با من این جزام

هنوز دوست دارمت
بدان عزیزک دلم
که این به جوخه بسته ات
جز این ندارد انتها
تو سر بریده ای مرا
و من سروده ام تو را
که شاید این سروده ها
بگیرد از تو انتقام


شعر از آرش

* خیلی زود آهنگ اینجا هم میشه اجرای همین شعر فعلا در صدد تبدیل یه فایل عجیب غریب به wave یا mp3 هستم!

^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^

 

Sunday, November 09, 2003

Shadows master #2


یه روزی داشتم تو این شهر بی در و پیکر راه میرفتم، هنوز چشام دنبال سایه ام بود و اون صاحب سایه، رسیدم به یه محله ای که توش یه داستانی سر زبونها بود، داستان دونفر و سایه هاشون، دونفر که از سایه هاشون بهم رسیدن، دونفر که خوشحال بودن تا روزی که سر و کله یه بی سایه بینشون پیدا میشه،اونها از هم دور میشن ولی سایه هاشون با هم میمونن، بعد از یه مدتی سایه ها از کشیدن بار بی سایه سربازمیزنن و بالاخره هم یه روز بی سایه و صاحب سایه رو میذارن و میرن، بعد از یه مدت بی سایه هم میذازه و میره، و صاحب سایه تنها میشه، هیچ کس از هیچ کدومشون خبری نداشت،. داستان جالبی بود!
منو از سایه ام جدا کرده بودن و اون سایه اش ترکش کرده بود، حالا جفتمون بی سایه شده بودیم!؟
نمی خواستم اینو باور کنم، تصمیم گرفتم برم و سایه ام رو پیدا کنم، من طاقت تحمل دوتا سایه رو دارم، از اون روز به بعد من فقط به زمین نگاه میکنم، دنبال دوتا سایه به هم چسبیده میگردم، راستی ببینم شما سایه ها رو ندیدین!؟

^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^

 

گفتی تو هم دوست داشتی، گفتی که رفته، گفتی که من هم برم همون راهی رو که تو رفتی و اونهم رفت، گفتی،
گفتم که میرم، گفتم که میتونم، گفتم که میرم همون راهی رو که رفتی،

ولی من از تنهایی میترسم ، از اینکه تو این تنهایی غرور شکستم تو روم وایسته از اینکه حقشو بخواد از اینکه بهم بگه چرا شکوندیم

من می ترسم!

^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^

 

مهدی عزیز، دوست خوبم،

گفته بودی جواب بدم، جوابی ندارم، خالی تر از اونم که بتونم لغات رو به هم بچسبونم تا جوابی لایق پیدا کنم.
فقط، ممنون از توجه ات، ممنون از بودنت، ممنون از دوستیت، ممنون از اینکه هستی.

ممنونم مهدی عزیز
قربانت،

مهرزاد

^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^

 

uni عزیز،

طبق عادت دیرین به رعایت copy right از این حرفها؛ در کمال متانت و فروتنی اعلام میدارم که در حال حاضر مشغول تلاش برای کشیدن سیفون میباشم، با توجه به همزمان شدن روز ریده شدن بنده و همچنین تلاقی دو سیفون کشی مبارک و میمون اینجانب دچار نوع خاصی از گه گیجه مزمن شده ام؛ لطفا از بذل محبت و راهنمایی خود دریغ نفرمایید و این بنده حقیر را در هرچه بهتر کشیدن این سیفونها راهنمایی فرمایید.
بی صبرانه منتظر افاضات آن بزرگوار هستم،

با سپاس
Uncivil

^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^

 

امروز مامانم متو رید، تولدم مبارک!

^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^

 

Saturday, November 08, 2003

آگهی مزایده!

یک عدد مخ آکبند ِ سن بالا به فروش میرسد، جهت اطلاعات بیشتر به میز روبرویی مراجعه کنید!

^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^

 

Friday, November 07, 2003

!Calvicula Nox


Therion بهترین گروه Gothic دنیاست، اصلا بهتربن گروه حال حاضر دنیاست، حرفیه؟!


^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^

 

اگه همین الان یکی پیدا میشد و میگفت که من یه بچه سرراهی ام، رفاقت رو به من تموم کرده بود؛ اونوقت حداقل میتونستم بخشهای سیاه شخصیتیمو به یه ارثیه ژنتیکی نامعلوم نسبت بدم!

^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^

 

Tuesday, November 04, 2003

موقع تولد من همه شواهد سنتی گواه بر این بوده که من پسرم، حتی زود تر به دنیا اومدنم.
ولی خوب وقتی به دنیا اومدم، اینی بودم که هستم.
و الانم به شدت نسبت به عضو شریف ناپدید شده قبل از تولدم، نوستالوژی پیدا کردم؛ شدید!

^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^

 

^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^

 

If I told you she was your mother
We could analyze the situation and be gone
If I said you ought to give her
Some of your water
Your eyes would light up like the dawn
The perception that divides you from her
Is a lie
For some reason we never asked why
This is not a black and white worldYou can't afford to believe in your side

This is not a black and white worldTo be alive
I say the colors must swirl
And I believe
That maybe today
We will all get to appreciate

The beauty of gray

Look into your eyes
No daylight
New day now

^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^

 

Saturday, November 01, 2003

ببخشيدا آقا واقعا ببخشيد, من خيلی شرمنده ام,ولی به نظرتون نمياد که احيانا ريــــــــديـــــن!؟

^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^

 

شاش دسته جمعی ثواب ريدنُ داره
گريه دسته جمعی ثواب مردنُ داره
ماچ دسته جمعی ثواب *ردنُ داره
و به گفته دوستان :

**ck دسته جمعی ثواب دنيا و آخرت رو با هم داره

حالشو ببر بی پدر!

^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^

 

وقتی هنوز password هات بوی اونو ميده, وقتی هنوز طعم گس آخرين بوسه توی دهنت جا مونده, وقتی هنوز صداش تو گوشت طنين اندازه, وقتی هنوز گرمی آخرين تماس دستش از دستای سردت نرفته, وقتی هنوز جای دستهاشو دور شونه هات حس ميکنی....

آره, دقيقا همون وقته که ديگه هيچی نيست, چه راحت عادت شده فرو خوردن حرفهايی که راغب به گفتنشون بودی, چه راحت شده نبود اونی که بدون بودش نبودی, چه راحت ديگه جايی نداره حتی به اندازه يه قطره اشک توی چشمات, چه راحت داره نيست ميشه, چه راحت داره بازی رو ميبازه, چه راحت نمی فهمه که داره بازی رو ميبازه, چه راحت داره فکر ميکنه که بازی رو نباخته, چه راحت داری بهش می خورونی که بازی رو نباخته,چه راحت همه چيز داره يه خاطره ميشه, چه راحت ميذاريم که همه چی يه خاطره شه, چه راحت آگاهانه ميذاری که همه چی خاطره شه, چه راحت نمی فهمه که داری ميذاری که همه چی خاطره شه, چه راحت ميتونه خاطره نشه, چه سخت ميتونه اينو بفهمه, چه ....

ناراحت نباش دلک خلم! قول ميدم که هيچ کاری نکنم که حالت بهتر شه, قول ميدم حتی يه لحظه هم نذارم احساس کنی که ممکنه بهش بگم که داره ميبازه,قول ميدم حتی يه لحظه هم احساس نکنی که ممکنه بهش بگم که چقدر راحت ميتونه ببره, همه اينا و خيلی چيزهای ديگه رو بهت قول ميدم؛ حالا يا مثل بچه آدم ميری همونجايی که بودی و لالمونی ميگيری و همون طرفی ميری که من بهت ميگه, يا اينکه قول بهت ميدم که من لت و پارت کنه؛ حالا اگه بازم سووالی برات مونده ميتونی بپرسی,فعلا که هستيم واسه خالی نبودن عريضه!



^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^

 

همچین فکری ام، انگار هرچی من روش دست میذارم، زرتش قمسور میشه!

^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^

 

دقت کردين تازه گيا comment گذاشتن شده تبليغی برای weblog ؟
نه,جدا ميخوام بدونم دقت کردين؟!
يا حداقل اگه اينجوری هم نباشه,تو ذهن عموم اينجور جا افتاده,مخصوصا با comment هايی که بعضيا ميذارن.

اين قضيه بدجوری داره به من فشار مياره, تو تمام مدتی که دارم وبلاگ ها رو ميخونم, بخصوص از وقتی که خودم وبلاگ دارم,تمام سعی ام رو ميکنم که توی هيچ صفحه ای هيچ نظری ندم!

برام خيلی تلخه که کسی فکر کنه که من برای اينکه خواننده های وبلاگم زياد بشه,چيزی تو وبلاگشون نوشتم. شايد اين مطلب توم از وقتی بيشتر شد که نويسنده وبلاگ يادداشتهای يک دلقک يه comment برام گذاشت که يه احساس بد حقارت بهم دست داد و اونقدر از اون comment هايی که براش ميذاشتم که البته چندان هم زياد نبود منزجر شدم که ديگه حتی به وبلاگش سر هم نزدم.

شايد واقعا منظورش اون چيزی که من برداشت کردم نبود, ولی متاسفانه دقيقا همين احساس رو بهم القا کرد.

من از اينکه اين داداشی عزيز مياد و وبلاگ منو ميخونه هر چند بخاطر يه تفاهم ساده خيلی خوشحال ميشم,وقتی اين جريان برق قاطی پاتی مياد و وقتشو حروم يادداشتهای احمقانه من ميکنه هر چند که شايد فقط بخاطر آشناييمون باشه خوشحال ميشم,وقتی که uni مياد و برام comment ميذاره کلی حال ميکنم, وقتی که اين ديوونه مياد و ميگه از وبلاگ من خوشش اومده خر کيف ميشم, ولی هيچ کدوم اينا دليل اين نيست که اگه من واسشون comment ميذارم ميخوام که بيان و بخونن. من با اين آدما و نوشته هاشون حال ميکنم و وقتايی که ديگه خيلی حال ميکنم يه چيزيم براشون مينويسم( البته بازم N درصد مواقع جلوی خودمو ميگيرم که چيزی ننويسم!) هر چند که شايد هر کدوم اينايی که گفتم و خيلی های ديگه ای رو که الان اسمشون به ذهنم نميرسه رو خيلی وقته که ميخوونم و شايد اونها فقط چند هفته است که به اينجا سر ميزنن.

به هر حال همه اين هذيونها رو گفتم که بگم اگه فکر ميکنين واسه اينکه خيلی مشتاقم که بياين و چرت و پرت های منو بخونين براتون comment ميذارم, لطف کنيد و ديگه به من سر نزنيد!

با سپاس

Uncivil



^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^ ^

 

 



تالار اسرار

 Ù‡Ø¯ÙˆÛŒÚ¯

 

کلاغ

 

RadioHead
Fitter Happier